سایه توده ای بود؟ – گلنی


سایه توده ای بود؟

گزارش کردن گلو مهدی تدینی در اینستاگرام خود درباره توده بودن یا نبودن سایه نوشت:

نویسنده بزرگ چشمانش را به روی دنیا بست. دوستدارانش که لحظات خوشی را با ترانه های او تجربه کرده اند ابراز ناراحتی می کنند و از سوی دیگر گروهی دیگر که از او راضی نیستند به زبانی غیر از حسرت صحبت می کنند.

این همان دوگانگی بود که چند ماه پیش با مرگ براهنی اتفاق افتاد. برای درک دعوای ابتها باید از جای دیگری شروع کرد.

جامعه ایران به نقطه کوری رسیده است. باز نیست افرادی که وقتی ناامید هستند در یک بن بست گیر کرده اند می میرند.

هرچه درمانده تر باشید، احتمال یقه شدن شما بیشتر است. هرکسی که در رسیدن به این بن بست مقصر بوده یا نقشی داشته، باید منتظر باشد تا یقه او را بگیرد.

اجازه بدهید ابتدا چیزی در مورد اندیشه سیاسی ابطها بگویم. در سال‌های اخیر مقالاتی در نقد روشنفکران نوشته‌ام و شاید جنبه خاصی از نگرش من این باشد که معتقدم ویژگی اصلی روشنفکران ایرانی «لیبرال‌ستیزی» آنهاست. نه چپ گرایی

چپ گرایی یکی از مظاهر لیبرال ستیزی آنها بوده و هست. در کل فکر می‌کنم اصطلاح «ضد لیبرال» توصیف مناسب‌تری برای روشنفکران ایرانی است.

همین لیبرال ستیزی منجر به نفرت از سرمایه داری، آمریکا و غرب و در نهایت مفهوم منفی و نفرین شده «غرب زدگی» شد.

ابتهاج نیز از همان دسته ای است که عرض کردم.

ابتهاج یک سوسیالیست تمام عیار بود. چنین سوسیالیست‌هایی، بدون تجربه، بدون آزمون، بدون شکست، شک نمی‌کنند و نظر خود را تغییر نمی‌دهند.

می گویند ابتهاج (سایه) توده بود. این گفته هم درست است و هم نادرست. او هرگز عضو حزب توده نشد، اما هیچ گاه دلبستگی خود را به حزب توده پنهان نکرد.

حتی می‌توان گفت ابتهاج بیشتر از خود توده‌ها سوسیالیست بود، هرچند زمانی به کیانوری گفته بود که اگر شما حاکم شوید من اولین نفری هستم که دچار مشکل می‌شوید.

به گفته ابتهاج، آمریکا عامل شکست شوروی و بلوک شرق بود. او معتقد بود که آمریکا از طریق محاصره اقتصادی و مسابقه تسلیحاتی باعث شکست اتحاد جماهیر شوروی شد.

در واقع در زمان فروپاشی سوسیالیسم که علت مورد علاقه اوست، هیچ انتقاد داخلی از سوسیالیسم و ​​شوروی را نمی پذیرد، بلکه دشمن خارجی را مقصر می داند. بنابراین، در مورد ابتهاج، مانند عموم سوسیالیست ها، نباید منتظر این شکست باشیم تا او را به تفکر وا دارد.

ابتهاج روشن کرد که سوسیالیسم مقصر نیست و مشکل را فقط در این می بیند که باید در همه جای دنیا انقلاب شود.

او در واقع یک تروتسکیست بود. همان دوست و رفیق لنین بعداً استالین او را از حزب و کشور اخراج کرد و سرانجام شخصی را فرستاد تا با تبر بر سر او را در آن سوی دنیا در مکزیک بکشد.

تروتسکی به “انقلاب دائمی” اعتقاد داشت. برای استقرار مدل نهایی سوسیالیسم باید امواج انقلاب در سرتاسر جهان گرفتار می شد.

ابتهاج نیز کمابیش بر همین عقیده بود، حتی در سالهای اخیر.

او در نهایت به کمونیسم اعتقاد داشت و در واقع هدف نهایی او کمونیسم بود. او فقط معتقد بود که ابتدا باید یک “مرد کمونیستی” ساخت، که من واقعاً نمی دانم منظور او چیست. هر چه که هست، احتمالاً گونه ای از انسان های پسا هوموساپین است.

بنابراین حتی می توان گفت که ابتهاج بیش از بسیاری از کسانی که انقلاب کردند، طرفدار انقلاب بود. زیرا دیدگاه او یک انقلاب جهانی بود.

بزرگترین مانع این انقلاب جهانی البته امپریالیسم آمریکا بود که در هر کشوری دست نشانده خود را داشت.

آیا حتی ممکن است کسی یک سوسیالیست واقعی – به معنای دهه ۱۹۵۰ – باشد و طرفدار انقلاب و ضد آمریکایی نباشد؟

یعنی سوسیالیست! انقلابی رخ می دهد تا نظم بازار را از بین ببرد، سرمایه – از مالکیت به همه ابزارهای تولید – از دست بخش خصوصی (سرمایه داران) خارج می شود و مالکیت آن به عموم می رسد.

چگونه می توانند بدون انقلاب ابزار تولید و سرمایه را از دست بخش خصوصی خارج کنند؟

اما از نظر آنها امپریالیسم یک هیولای صد سر بود که همه جا مانع برچیده شدن سرمایه داری می شد و رئیس آن حکومت شاه در ایران بود.

بنابراین آمریکاستیزی، انقلاب و سرنگونی شاه دو روی یک سکه هستند.

ابتهاج در دوران انقلاب ۵۱ ساله بود. در واقع او در دهه ششم زندگی خود باید سرنوشت انقلاب محبوبش را تجربه می کرد.

اما احتمالاً در حدود سن شصت سالگی برای انتقاد از خود و تجدید نظر کمی دیر شده است. بعید است که کسی در این سن آماده انتقاد از خود یا تجدید افکار خود باشد.

به نظر می رسد ابتهاج هم تغییری نکرده است، مخصوصاً که می توانست به شعر برود که مردی همه فن حریف بود و کرم زرین داشت.

او شاعر بود، شاعرتر شد، اما از نظر فکری همین طور ماند. زمانی که کاخ های سوسیالیسم یکی پس از دیگری در جهان فرو می ریخت و شکست آشکار می شد، در دهه هفتم بود و طبیعی بود که آمریکا را مقصر این شکست بدانیم.

حتی در ماه های اخیر گزارش شده است که او آمریکا را مقصر جنگ در اوکراین می داند، هرچند یکی از نزدیکان او چنین ادعایی را رد کرده است.

از آنجایی که ابتهاج یک سوسیالیست تمام عیار بود و من یک لیبرال کامل، نظرم را در مورد اعتقادات سوسیالیستی او در یکی دو جمله بیان می کنم: شکست سوسیالیسم ربطی به آمریکا نداشت، اما روح سوسیالیسم محکوم به شکست است. به هر حال، حتی اگر بتواند برای مدت کوتاهی زنده بماند. این به این دلیل بود که نظمی غیرسوسیالیستی در بخش دیگری از جهان وجود داشت.

توضیح این کلمه مفصل است و بهتر است در گفتارها و نوشته های من درباره لیبرالیسم یافت شود.

سایه توده ای بود؟

اما بیایید به بن‌بستی که در ابتدای این مقاله توضیح دادم برگردیم. همان افراد به دام افتاده که یقه یکدیگر را می گیرند. من فکر می کنم که گفتن اینکه باید بین هنر و اندیشه یک هنرمند یا نویسنده تمایز قائل شد، سخنی کلیشه ای و بدیهی است.

صدها میلیون مسلمان در سراسر جهان مشتاقانه فیلم های کارگردانان مسیحی، یهودی یا کافر را تماشا می کنند. آنها به دین خود کاری ندارند.

همین طور هر هنرمندی را فارغ از اندیشه اش باید دید و تکریم کرد، مگر اینکه آن هنرمند در آثارش به وضوح اندیشه خود را تبلیغ کند.

مثلاً ممکن است یک لیبرال بگوید فلان فیلمساز مارکسیست در آثارش تبلیغات مارکسیستی انجام می دهد.

در اینجا باید مورد به مورد بررسی کرد: آیا یک اثر خاص یک اثر هنری اصیل است که در عین حال مضمونی سیاسی دارد یا یک کار تبلیغاتی خالص است که فقط بیان هنری است. افکار سیاسی؟

در مورد اول می توان گفت که اثر خاصی مضمون سیاسی دارد (که بدیهی است و به هیچ وجه از هنر نمی کاهد) اما در حالت دوم هنر رنگ خود را از دست داده و سیاست با ابزار هنری بیان می شود.

اولی هنر است، دومی قابل تردید است. برای مثال، بعید است کسی را پیدا کنید که «گاندو» را یک اثر هنری بداند.

هنر و فضل ابتها قطعاً ریشه سیاسی نداشت. هنر او ابزار سیاست نبود.

تردیدی نیست که آثار او می تواند و باید فارغ از اندیشه های سیاسی او مورد توجه قرار گیرد و نتیجه این است که در عظمت و شکوه هنر ابتها شکی نیست.

اما از سوی دیگر، همه اینها درست نیست! مسائلی از زندگی و شخصیت هنری ابتهاج مهمتر است.

سرنوشت جمعی ایرانیان مهمتر از سرنوشت و کرامت هر هنرمند و سیاستمدار و قهرمانی است.

ایرانیان گرفتار در بن بست و نارضایتی از سرنوشت، به نوعی «خودانتقادی» روی آوردند.

در نگاه اول، این یقه‌ها ممکن است «خودانتقادگر» به نظر نرسند یا جنبه تهاجمی آن‌ها ناخوشایند باشد.

اما اگر دقت کنیم و «ذهن و شخصیت جمعی» را برای خود در نظر بگیریم، خودانتقادی بزرگ و بین نسلی رخ می دهد.

در واقع وقتی شخصی مثل من از روشنفکران دهه های گذشته انتقاد می کند، از منظر «ذهن جمعی» خود انتقادی است.

ممکن است اگر در دهه سی و چهل جوان بودم، دقیقاً شبیه روشنفکرانی می شدم که امروز از آنها انتقاد می کنم.

لذا نقد آنها نقد همان «من فرضی» است. باید بپذیریم که بسیاری از آگاهی های امروزی ما به دلیل این قانون به دست آمده است که “معما حل می شود، معما آسان تر می شود”.

آگاهی انسان پس از یک تجربه بزرگ قابل مقایسه با قبل از تجربه نیست.

درست است که بخش‌هایی از جامعه به‌ویژه نسل قدیمی‌تر تسلیم این انتقاد نمی‌شوند، اما این خودانتقادی و نقد بین‌المللی فوق‌العاده ارزشمند است.

پس این حق جامعه است که نقد کند; هر فردی بخشی از ذهن جمعی جامعه است و انتقاد او از جامعه در واقع «خودانتقادی» است.

انتقاد از خود کلید خودسازی است. ملات پایه یک خانه جدید است.

در واقع هیچکس نمی تواند در تجلیل از مقام والای هنری ابتهاج تردید کند و هیچکس حق ندارد جلوی خودانتقادی ذهن ایرانی را بگیرد.

هر دو به یک اندازه درست هستند. اما در عین حال باید عدالت و اخلاق را در نظر گرفت.

به راستی هر چقدر هم که «فرد» مؤثر بود، چقدر می‌توانست در تعیین سرنوشت «کل» مؤثر باشد؟

وقایع به نظر من نتیجه «مجموع حسابی» اعمال مردم است. یعنی دو به علاوه سه، به اضافه شش، به اضافه چهار نشانه دهه های گذشته نیز یکی از این اعداد است.

آنها می توانند بسیار باشند (مثلاً ۶۰ یا ۷۰)، اما همچنان یک عدد هستند، در مجموع حسابی میلیون ها عدد.

وقتی از “یک عدد” در “تعداد میلیون ها” انتقاد می کنیم، نباید تاثیر آن عدد واحد را فراموش کنیم.

هدف این است که افکار خود را پاک کنید و تجربیات خود را عاقلانه کنید!

این شخص و آن شخص را کتک نزنید. این افراد احتمالاً مربوط به چند دهه پیش هستند…

سایه، سیاست و غزل

انتهای پیام

ایرانی ها چه دغدغه هایی دارند؟
اینجا را ببین